بیست و چهارم مرداد ماه ۱۳۸۴
ارومیه



سفر را دوست دارم، حتی سفر به جاهایی که از نظر دیگران حرف خاصی برای گفتن ندارند. از ترمینال یا فرودگاه یا بندر شروع می شود ، با آدم هایی که همیشه دیر می رسند(مثل خودم). اتوبان های دراز و بچه های دست فروش. قرار گذاشتم همه چیز را خوب ببینم . جاده هایی که انگار هیچوقت به مقصد نمی رسانند . رستوران های کثیف بین راهی . زمین های زرد گندم دیم. گاو های همیشه مست از عطر یونجه. پیرمرد های تراکتور ران . درخت های سبز سیب کال . لباس های بلند و رنگی و زرق و برق دار زن های محلی(فکر می کنم توی جیب های کوچک جلیقه شان یک راز برای روز مبادا نگه داشته اند) . بزهای لجوج و چوپان های آفتاب سوخته . بچه های لاغر مردنی و چالاک . و شهر: میدان های کوچک ، محل قرار پیرمرد های بازنشسته . خیابان های کوتاه و بازار های دراز و تو در تو که از سوراخ سقفشان یک تکه خورشید روی سر مردم می افتد. آدم هایی که زبانشان را نمی فهم. پرسه های لذت بخش بجای دیدار های تر تمیز از تمدن و تاریخ پرس شده(موزه ها). حجاری های شگفت انگیز خیلی قدیمی در کوه . یک دریاچه با آب و نمک و لجن مخصوص و آرتمیا(حواست هست؟ من تو را دوست دارم) . لک لک هایی که به ساحلش پناهنده شدند و کشتی هایی که می آیند و می روند و خیره می کنند . غذاهای محلی و سوغاتی های ناب و دست فروش های سمج و جوان های محلی. تاکسی های درب و داغان و راننده های خسته و بد اخلاق . بچه های محلی سمج( انگار توی همه شهر ها پخش شده اند و شادی شان را توی همه ی روستا ها و شهر ها و استان ها و کشور ها یدک می کشند) .کار گر هایی که تند تند چرخ دستی های کهنه شان را هل می دهند. مسافرخانه ها و مهمانسرا و هتل هایی که تند تند پر و خالی می شوند. چراغ هایی که آخر شب، تک و توک از کنار پنجره رد می شوند و تنها می مانند. من و هزار تصویر از آدم ها و خانه ها و کوچه ها و حرف ها و رسم ها و رفتار ها که برای نگفتنشان می توانم آلزایمر خفیف در جوانی را بهانه کنم. و آخرین و ماندگار ترین تصویر:
همان شهر ، یک عصر تابستان ، یک پارک در حال انفجار از مردمی که از زبانشان تنها«من ترکی بیلمیرم» را بلدم . یک گروه هنری: پیرمردی که با با یک سیگار نیمه سوخته گوشه لبش کمانچه می کشید، یک نوازنده تنبک و یک رقاص روی صندلی چرخدار.
بیایید فقط برای چند ثانیه همه ی صحنه های بد ، همه غم های تاریخی و برداشت های سیاسی و غیر سیاسی و عقده های گلوله شده را کنار بگذاریم و فقط این سه نفر را ببینیم. صدای تنبک و کمانچه، رقاصی که دست هایش را توی هوا با لبخند تکان می داد. دختربچه ای که رفت و دست مرد فلج را گرفت و دونفره رقصیدند. باید می بودید و می دیدید ، جمعیتی که دورشان تا شعاع چند متری حلقه زده بودند ، آدم هایی که تنها برای چند دقیقه درست می شنیدند(حتی با صدای ساز نا کوک) و لبخند می زدنند وبچه هایی که دست های
پدر و مادرشان را رها می کردند که آن وسط گروهی برقصند.
چراغ ها و همه ی نورهای پارک که توی چشم های آدم های آنجا می توانست یک شهر را روشن کند.
از خودم میپرسم:«چند تا شهر هست که ندیده ای؟» .چقدر شهر همین نزدیکی ها و شاید هزار هزار کیلومتر دورتر هست که باید برای سفر به تک تکشان خودم و دیگران را هوایی کنم.